درخت بی زمین

خواجه عبدالله انصاری شیدای عارفان

ارسال شده توسط aideen در تاریخ 16 ژانویه 2009

ابو اسماعیل عبدالله پسر ابو منصور محمد انصاری هروی در جمعه دوم شعبان 396 ه.ق و به قولی 395 ه.ق در کهندژ هرات از پدری هراتی و مادری بلخی زاده شد>.
دودمانش نسب به ابو ایوب انصاری ( وفات 52 ه.ق ) ، صحابی معروف رسول اکرم(ص) میرسد.
این حکیم و شاعر نامی علوم عقلی و نقلی ، چون حدیث رجال و تفسیر را تا سر حد استادی فرا گرفت. او چندین بار به زیارت خانه خدا مشرف شد و در یکی از همین سفرها با ابوالحسن خرقانی دیدار کرد.
حاصل عمر گرانبهای 80 ساله وی ، آثار ارزشمندی همچون : تفسیر کشف الاسرار و عدة الاسرار ، مناجات نامه ، الاربعین ، ذم الکلام و اسنادالموجودات الی الخالق .
خواجه عبدالله در سرودن شعر، قریحه ای در خور توجه داشت و از او دیوان شعری بجا مانده است. آثار منثور این حکیم فرزانه نیز سبک خاصی دارد که به نثر مسجع مشهور است.
در سده 4و5 ه.ق ، خواجه عبدالله انصاری مکتبی را بوجود آورد که عرفای بلند آوازه ای چون : ابونصر سراج ، محمد کلاباذی صاحب التعرف ، ابو عبدالرحمن سلمی و ابوالقاسم قشیری صاحب رساله قشیریه، در این مکتب درخشیده بودند.
اما خواجه عبدالله انصاری معروف به پیر هرات سر آمد عارفان عصر خویش گشت که بسیار بر غنای میراث عرفان اسلامی افزود.
از این رو لقب شیخ الاسلام خاص وی گشت وآوازۀ علم و تقوایش بدانجا رسید که خلفای بغداد برایش خلعت می فرستادند.
پدرش ابو منصور نیز اهل زهد بود و عبدالله علاقه به قرآن و شریعت را در آغاز حال از پدر آموخت و سپس نزد استادانی چون قاضی ابو منصور ازدی ،یحیی بن عمار شیبانی واعظ ، ابو اسماعیل احمد بن محمد بن حمزه معروف به شیخ عمو ،
ابو عبدالله باکویه، ابو عبدالله طاقی و ابوالحسن بشری حدیث و تفسیر آموخت.
اما از میان این استادان ارادت و علاقه خواجه عبدالله به ابوالحسن خرقانی و ابو عبدالله طاقی بیش از دیگران بوده و تعالیم و ارشادهای ایشان در احوال و افکار و آرای عرفانی وی تاثیر ژرف تر و دامنه دارتری گذاشت.
در واقع خواجه عبدالله ،از طاقی شریعت را آموخت و از خرقانی حقایق طریقت را .
و از این دو خرقانی کسی بود که از دل و جان با او سخن گفته و راه شناخت و دریافت حقایق را بر او گشوده بود.
خود خواجه میگوید : مشایخ من در حدیث و علم بسیارند، اما پیر من در این کار، یعنی تصوف و حقیقت، شیخ ابوالحسن خرقانی است….اگر من خرقانی را ندیدی، حقیقت ندانستی،همواره این با او درآمیختی ( یعنی نفس با حقیقت ) …
مهمترین آثار خواجه عبدالله انصاری
1-صدمیدان(رساله فارسی) : صد میدان، به منزله طرح مقدماتی منازل السائرین است که خواجه نزدیک به 27 سال قبل از آن تحریر کرده بود. در این رساله از هزار مقام که میان انسان وخدا هست، راه به صد میدان میرسد که شیخ از آنها سخن میگوید.
2- منازل السائرین: مهمترین اثر خواجه در سیرو یلوک عرفانی آثار اوست که به عربی است و شیخ در آن چند گانه ای را که عارف در طی مقامات خویش می باید به سرآورد به شرح بیان می دارد.
3-طبقات الصوفیه : این کتاب از امالی پیر هرات است.
4-تفسیرالهروی : که در کشف الاسرار و عدة الاسرار خلاصه آن را میتوان یافت. این کتاب گذشته از شریعت به آنچه نزد خواجه تعبیر به طریقت و حقیقت میشده نیز نظر دارد.
5-الاربعین فی الصفات: یا کتاب الاربعین فی الدلیل التوحید که عرضه داشت، طرز تلقی خواجه از مسائل کلامی و مخصوص انماینده راًی او در باب تشبیه و تجسم است.
6- ذم الکلام و اهله: (در نکوهش کلام و اهل کلام) ،این رساله ظاهرا به اواخر عمر خواجه مربوط است.
اما بیشتر شهرت خواجه عبدالله به سبب مناجات نامه اوست که به نثر مسجع و روان فارسی نگاشته است. نثر او در مناجات نامه ،مانند یک شعر آکنده از شور و ذوق و جذبه و عرفان است و چنان که گفته اند وی نه یک سر زاهد است که از دنیا روی در هم کشد و در زاویه عزلت و ریاضت نشیند، و نه یکباره عاشق و سرگشته است که در غلبه سکر و جنون پایکوبی و دست افشانی کند و در این کار سر از پا نشناسد.
نه چون حلاج بایزید است که از ” انا الحق ” و ” سبحانی ” دم زند و نه خود را در پیچ و خم افکار وحدت وجودی گرفتار سازد.
از این گذشته، سخن پیر هرات آکنده از شوق و گرمی عاشقانه است و گهگاه پاره ای عبارات رنگین و موزون او چون غزلی شورانگیز در دل اثر میگذارد.
عشق در نظر این پیر پرسوز آتش گرفته عارف، لازمه همه مراحل سیروسلوک است و پیوندی که از آغاز تا انجام ، طالب را به سوی مطلوب میکشاند و در این راه او را از هوسهای نفسانی می پالاید و از آثار و صفات بشری پاک و شایسته وصال نهایی میسازد.
خواجه عبدالله انصاری (پیر هرات) در پایان عمر نابینا شد . وی در صبح روز جمعه 22 ذی الحجه 481 ه.ق در سن 85 سالگی در گذشت و در گازرگاه به خاک سپرده شد.
با مرگ او در واقع، دنیای اسلام در آن عهد نه فقط در سوگ و ماتم یک زاهد و عارف عزادار شد ، بلکه در عین حال یک محدث،مفسرو واعظ و یک عالم الهی را از دست داد.

نام آریانا به جای افغانستان

ارسال شده توسط aideen در تاریخ 26 دسامبر 2008

نام افغانستان، هرچند از لحاظ کاربرد سياسی آن جديد است؛ اما اين سرزمين کهن بوده و طی قرون متمادی با حدود مختلف به‌نام‌های گوناگون ياد شده است، که مهم‌ترين آنها آريانا، خراسان و افغانستان است.
دائرةالمعارف آريانا می‌نويسد: کشوری که در تاريخ معاصر جهان به نام افغانستان ياد می‌شود، در قرون وسطی به‌اسم خراسان و در عهد باستان به‌نام آريانا شهرت داشت.
از آنجايی که پاسداری از ميراث تاريخی، فرهنگی و مدنی، نام‌های تاريخی را نيز شامل می‌شود، در مورد کاربرد اين نام‌ها، ميان ايرانی‌ها و افغان‌ها اختلاف‌‌نظر فاحش وجود دارد و هر کس به فراخور بينش و نگرش خود دربارة آنها سخن می‌گويد. بنابراين، مطلب اين است که نخست بايد ديد، از لحاظ جغرافيايی تاريخی، جايگاه اين نام‌ها کجا است.
در اينجا، گرچه به تشريح جداگانه هر يک از اين اسامی براساس اسناد و منابع مختلف تاريخی پرداخته می‌شود، اما بی‌ترديد نمی‌توان انتظار داشت اين نوشتار همه‌ی ابهام‌ها يا اختلاف‌‌‌نظرها در اين زمينه را بزدايد و چه بسا در برخی موارد بتوان در آن کمبود يا سهوی يافت؛ چرا که هنوز منابع و مدارک و اسناد فراوان ديگری نيز در اين باره هست که بايد بررسی و کاوش شوند و بويژه بايد توجه داشت که بحث حاضر به منظور مقدمه مطرح شده است و سپس دامنه‌ای بررسی آن توسعه خواهد يافت:
آريانا
نخستين نام سرزمين کهن افغانستان  در ريگ ودا، که به زبان سانسکريت می‌باشد، آريا ورتا ياد شده است که به معنای جايگاه و چراگاه آرياهاست. اين نام به زبان اوستايی ايريانه ويجه می‌شود و در کتب يونانی به‌صورت آريانا آمده است. به گفتة دکتر ذبيح‌الله صفا، اين همان نامی است که در زبان پهلوی به شکل اِران (ايران با يای مجهول) آمده و در دوره اسلامی ايران (با ياء معلوم) خوانده شده است.
بيشتر مورخان افغان توافق دارند که آريانا (ايران) نام سرزمين افغانستان در عهد باستان بوده است. اين نظر، نه تنها مخالف اسناد و مدارک تاريخی نيست بلکه برخلاف نظر خاورشناسان غربی و تاريخنگاران نامدار ايرانی هم نيست.
اراتس‌تن (٢٧۶- ۱٩۶ ق. م.)، اولين نويسنده يونانی است که اسم آريانا را برای سراسر سرزمين‌های ميان بيابان مرکزی ايران تا رود سند به‌استثنای باختر (بلخ) و سرزمين‌های شمالی اطلاق کرده است. به‌گفتة ريچارد ن. فرای، به‌کاربردن نام آريانا توسط اراتس‌تن و نويسندگان بعد از او، برای بيشتر بخش‌های مشرق ايران [يعنی افغانستان و سرزمين‌های پيرامونش] جز باختر نشان می‌دهد که اين اصطلاح را برای نماياندن سرزمين‌های غيريونانی استعمال کرده‌اند.
اما، استرابون (۶۳/۶٤ ق.م ـ ٢۱م)، جغرافیدان معروف عهد قدیم یونان، که اندکی بعد از سقوط دولت یونانی باختر می‌زیست و از افغانستان امروزی با نام آریانا یاد کرده، باختر (بلخ) و سغد را هم جزئی از آریانا به‌شمار آورده‌است. کلاودیوس بطلمیوس (٨۳-۱۶۱ م.)، رياضی‌دان، جغرافی‌دان و ستاره‌شناس که در اسکنريه مصر زندگی می‌کرد، نيز از سرزمينی که در جنوب هندوکش بين کوير نمک ايران کنونی در غرب و رود سند در شرق واقع بوده، به‌نام آريانا ياد کرده‌است..
ميرغلام‌محمد غبار، تاريخ‌نگار معاصر افغان، از شهرهای آريانا چنين نام می‌برد: «باختر (بلخ، تخار، مرو)، آريا (هرات)، خوارزميش (خوارزم)، اپارتيا (ولايات طوس و نيشاپور)، آراکوسيا (قندهار)، کارامانيا (کرمان)، سکاستين يا درانگانيا (سيستان)، گدروسيا (بلوچستان)، پاکتيا (ولايات خوست، سند)، گندهارا (ولايات پشاور تا کابل)، پروپاميس (غور و هزاره‌جات).»
افق جغرافيايی اوستا، کتاب مقدس زرتشتيان، نيز محل ايريانه ويجه (آريانا = سرزمين اصلی آريايی‌ها) را که زادگاه زرتشت هم به‌شمار می‌رود، در گستره جغرافيای تاريخی افغانستان قرار می‌دهد.
در فرگرد اول ونديداد از شانزده شهر آريايی ياد شده که در سر اين شهرها ايريانه ويجه يعنی نخستين سرزمين آريايی‌ها قرار گرفته است. پس از آن از شهرهای سغده (سغديان يا سغد)، مورو (مرو)، بخدی (بلخ)، نيسايه (نواحی بين بلخ و هرات، يعنی ميمنه)، هرويو (هرات)، وئه‌کرته (کابل)، اوروه (روه يعنی سرزمين پکتيکا يا غزنه و يا طوس)، خننتا يا وهرکان (گرگان)، هراويتی (حوزه ارغنداب يا قندهار)، هائتومنت (وادی هيرمند)، رگا يا راغه (ناحيه راغ در بدخشان يا ری)، شخر يا چخر يا کخر (غزنه يا شاهرود)، وارنا يا ورن (باميان يا وانای وزيرستان يا صفحه البرز يا خوار)، هپت هيندو (پنجاب) و رانگه يا رنگا (محل آن معلوم نيست) سخن رفته است.
البته بيشتر اين شهرها در نواحی مختلف افغانستان قرار دارند. «پاره‌ای از آنها، اگر در تطبيق آنها خلط و اشتباه روی نداده باشد، مربوط به ايران کنونی هستند. اما ممکن است، اين نام‌ها بعدها در شمار شهرهای مزدا آفريده اوستايی وارد شده باشد.»
اصطلاح آريانا اندکی بعد گويا برای سراسر قلمرو دولت پارتيان نيز به‌کار رفته است، اما محرز نيست. ريچارد ن. فرای می‌افزايد: «چون پارتيان به‌جهانگيری پرداختند، پنداری اصطلاح آريانا چنان‌که در منابع يونانی آمده است، نيز گسترش يافت و آن را آريای بزرگ خواندند که برابر است با ایران‌شهر، اصطلاحی که ساسانيان بر سرزمين‌های زير فرمان خود اطلاق کردند.»
با اين وصف، برای نخستين بار در دورهٔ ساسانيان است که ترجمهٔ کلمهٔ اوستايی ايريانه (=آريانا؛ اسم قديم افغانستان امروزی)، به زبان پهلوی به شکل اران (ايران با تلفظ ياء مجهول) درآمده است.
در اينجا، نکته جالب توجه آن است که واژه‌ی ايران در منابع پهلوی که اکثراً در اواخر عهد ساسانی يا کمی بعدتر از آن از روی متون بر جای مانده‌ی اوستا برگردان شده بودند، بيشتر به خراسان بزرگ گفته می‌شد و اين سرزمين عبارت بود از آريانای باستان که محل ظهور و نشو و نمای قهرمانان داستان‌های آريايی بوده و اکنون افغانستان ناميده می‌شود. همان‌طوری که منظور آنها از توران، نواحی ماورای جيحون يا همسايه‌های شمالی افغانستان بوده است.
با اين حال، اگرچه امروز ملت ايران کشور خود را ايران می‌نامند، اما نبايد تصور کرد که کشور آنها در گذشته نيز بدين نام ناميده می‌شد. زيرا، مفهوم تاريخی کلمه‌ی ايران، چه در نزد قدما و چه در پيش معاصرين، جدا از مفهوم استعمال سياسی امروزی آن (ايران کنونی) بوده و هست. چنانچه، بنابر اسناد و مدارک عهد باستان، قلمرو اصلی دولت‌های پيش از اسلام ايران، به طور مسلم نام يا نام‌های ديگری جز ايران داشته است؛ و به گفته‌ی شادروان دکتر محمود افشار يزدی، در زمان هخامنشيان، دولت آنروز ايران را پارس می‌گفتند. چه در کتيبه‌های هخامنشی و چه در کتاب‌های تورات و تاريخ‌های يونانی و رومی پارس نوشته‌اند. اما، نکته‌ی جالب‌تر آنکه دکتر احسان يارشاطر، يکی از برجسته‌ترين ايران‌شناسان ايرانی، اخيراً گفته است: «کشور ما را پارس (Persia) بناميد نه ايران».
ترکیب ایران‌شهر، اصطلاحی است که در زمان ساسانیان ابداع شده است. شاهنشاهی ساسانیان متمرکزتر و قوی‌تر از حکومت پارت بود، اما به وسعت دوره داریوش نرسید. تسلط سیاسی اين امپرتوری در نهايت وسعت خود، بر افغانستان امروزی، فقط شامل هرات و بلخ می‌شد. اما ایران‌شهری که جغرافی‌نگاران توصیف کرده‌اند، بسی گسترده‌تر از قلمرو ساسانیان بود.
در زمان ساسانیان، ایران‌شهر (سرزمين ایران) را به چهار بخش، بهر کرده بودند، که هر یک از این بخش‌ها را یک کّست (کوست Kust به مفهوم طرف یا سوی) می‌نامیدند. در بند ۲۶ یکی از نبشته‌های پارسی میانه، تحت عنوان «گزارش شترنگ و نهادن وینردشیر» که بیشتر به گزارش شطرنج شناخته می‌شود، نام این چهار کوست به روشنی بیان شده است: «چهار، آنگونه همانند کنم که چگونه چهار آمیزش مردم از اوست. پس چهار سوی گیتی خورآسان و خوربران و نیمروچ و اپاختر»
و نیز در کتاب دیگر بنام شترستانهای ایران يا شهرستانهای ایران، که به زبان و خط پهلوی است، از این چهار کوست چنين نام برده شده است:
۱- کوست خورآسان: سمرقند، بلخ درخشان (بلخ بامی)، خوارزم، مرورود،هریوا ، مرو، توس، پوشنگ، نیشابور، قائن، گرگان (دهستان)، کوش.
۲- کوست خوربران: تیسفون، نصیبین، اورهه (ادسا)، بابل، هیرت (الحیره)، همدان، نهاوند و مهرگان کدک ماسپذان و …
۳- کوست نیمروز: کابل، رخوت (اوستایی هرخویتی، پارسی باستان هرخویتش)، بست، فراه، زابلستان، زرنگ، کرمان، به اردشیر، استخر، دارابگرد، به شاپور، گوراردشیر خوره، توزک، هرمزد اردشیران و …
۴- کوست آتورپاتکان (آذرپادگان = آذربایجان)، شهرستان وان، گنجه، آموی (تبرستان)، ری و …
اما باید در نظر داشت که، هرچند این نامه یکی از بازمانده‌های نبشته‌های عهد ساسانی است، ولی بعدها نیز مطالبی چند بر آن افزوده‌اند. آخرین تاریخ نگارش و افزوده‌های آن حدود سال هشتصد میلادی می‌باشد.
به‌هر تقدير، از این زمان است که افغانستان و ایران کنونی (پارس قدیم)، بطور کلی تحت نام ایران شناخته شده‌اند.
در عهد اسلامی نيز، تا آنجا که کلمهٔ ایران در آثار مورخان، جغرافی‌نگاران و شعرایی دری‌گویی با اقتباس از داستانهای کهن حماسی سرزمین خراسان بزرگ در کتابهای کهنه پهلوی، بازتاب یافته است، به‌معنای آریانای باستان در برابر توران بوده است و فقط در بیان تاریخ باستانی کشور پارس است که بازهم به تقلید از همان منابع پهلوی راه پیموده و به سرزمین‌های زیر فرمان ساسانیان هم اطلاق شده است.
دکتر محمود افشار یزدی، دربارهٔ تعبیر فردوسی از اصطلاح ایران، به همین نکته اشاره می‌کند. او می‌نویسد:
فردوسی هم، .. ایران داستانی که با توران داستانی جنگ داشته، میدان جنگ را همان خراسان بزرگ که شامل افغانستان کنونی و سیستان و مازندران بوده می‌شمرده است. او از هخامنشیان که از پارس برخاسته بودند، سخن نمیراند الا آن که از دارای کیانی که مغلوب اسکندر شد و همان داریوش سوم هخامنشی باشد، یاد می‌کند. در عصر دارا و اسکندر است که در شاهنامه «تاریخ داستانی» یا «داستان تاریخی» (خراسان بزرگ) با «تاریخ باستانی» (سرزمین پارس) بهم پیوند می‌شود.
از زمان ساسانیان است که ایران و ایران‌شهر را که جامع خراسان بزرگ و پارس باشد، ذکر می‌کند.
و باز چنان که از آثار ادبی آن دوره مشاهده می‌شود، زمانی که سخنوران القاب «شاه ایران»، «خسرو ایران»، «خسرو مشرق» و «خدایگان خراسان» و … را به رسم تعارف به پادشاهان معاصر خود به کار می‌بردند، در نزد آنها کلمهٔ ایران مترادف بود با خراسان آنروز.
دکتر افشار می‌افزاید:
در زمان سلطان محمود غزنوی، وقتی شعرای معاصر او در اشعار خود می‌گفتند: «خسرو ایران» یا «خدایگان خراسان» یک چیز اراده می‌کردند. اگر نامی از افغانستان نمی‌بردند به سبب این بود که این اسم از لحاظ سیاسی هنوز وجود نداشت.
احمدعلی کهزاد، مورخ و باستان‌شناس نامور افغان، نیز ایران را نام افغانستان می‌داند و می‌نویسد:
افغانستان، به‌عنوان نام اين کشور از ۱۵۰ سال تجاوز نمی‌کند. افغانستان یک نام تازه و بسیار جدید است و فردوسی شاعر بزرگ و حماسه‌سرا از عدم استعمال آن معذور است. اما کسی که شاهنامه را سر تا پا یک بار مرور کرده و پیرامون نام‌های جغرافیایی آن دقت کند، به خوبی متوجه می‌شود که ایران فردوسی کجا است. در میان اسامی جغرافیایی یاد شده در شاهنامه، ۹۰ درصد آنها نام‌های مناطق مختلف افغانستان امروز است.
در زمان نخستین سلسله‌های پس از اسلام، مانند: طاهریان، سامانیان، صفاریان، غزنویان و حتی تا هنگام حمله مغول به ایران، مراد از نام دولت ایران همان دولتی بود که در خراسان، سیستان و یا فرارود وجود داشت و به گفتهٔ دکتر محمود افشار، یک دلیل آن هم اشعار عنصری، فرخی، اسکافی و دیگران است…
رودکی بخارایی، شاعر نامی دربار سامانی، خراسان و ایران را در معنی یکی می‌دانسته است. چنان‌که او در مدح یکی از امرای معاصر خراسانی خود گفته است:
خسرو بر تخت پیشگاه نشسته  شاه ملوک جهان امیر خراسان

شادی بوجعفر احمد ابن محمد  آن مه آزادگان و مفخر ایران

عنصری که ملک‌الشعرای دربار سلطان محمود غزنوی بود، در هزار سال پیش دربارهٔ فتوحاتش، مکرر او را «شاه ایران»، «خدایگان خراسان» و «خسرو مشرق» یاد کرده است. وی همهٔ این القاب را در ردیف هم و به یک معنی که شاه خراسان (یا افغانستان امروز) یعنی سلطان محمود باشد، آورده است. او در قصيده‌ای که در فتوحات محمود سروده است، می‌گوید:
آیا شنیده هنرهای خسروان بخبر  بیا ز خسرو مشرق عیان ببین تو هنر
خدایگان خراسان بدشت پیشاور
به‌حمله بپراکند جمع آن لشکر
ور از هیاطله گویم عجب فرومانی
که شاه ایران آنجا چگونه کرد سفر

فرخی هم مانند عنصری، سلطان محمود را با عناوين گوناگون «شاه ايران» خوانده است…ابوحنيفه اسکافی نيز دربارهٔ سلطان مسعود پسر سلطان محمود، هنگامی که سلجوقيان به خراسان حمله کرده و او را شکست دادند، گويد:
خسرو ايران تويی و بودی و باشی
گرچه فرو دست غره گشت به عصيان

شعرای ديگر خراسان هم غزنوی‌ها را شاه ايران گفته‌اند، از جمله منوچهری در مدح سلطان غزنوی می‌سرايد:
ای سپاهت را «سپاهان» رايتت را «ری» مکان  ای ز ايران تا به توران بندگانت را وثاق

حتی، پس از آن که سلجوقيان قسمت عمدهٔ خراسان آنروز را گرفتند و اعقاب سلطان محمود به سمت هند رانده شدند و قسمت کمتری از افغانستان را متصرف بودند، هنوز هم گاهی شاعران عنوان «خسرو ايران» را برای پادشاهان غزنوی به کار می‌بردند. چنان که مختاری غزنوی، در مدح خواجه ابوالمظفر ابوالفتح گفته:
پر گهر شب چراغ شد کمر کوه  چون کمر مهد پيل خسرو ايران

با اين حال، ببينيم که ايران کنونی چه ناميده می‌شد؟

در همان ايام که، ايران و خراسان در پيش مورخان، جغرافی‌نگاران و شاعران «وحدت وجود» داشته است، سرزمينی که اکنون ايران ناميده می‌شود، اغلب با اين نام خوانده نمی‌شد. اين سرزمين را، در روزگار باستان هخامنشيان (يعنی خود پارس‌ها) و به پيروی آنها يهودی‌ها، يونانی‌ها و بعد از آنها روميان «پارس» می‌ناميدند و در دورهٔ اسلامی، مورخان و جغرافی‌نگاران عرب هم به‌صورت «فارس» که شکل معرب نام «پارس» است، می‌نوشتند و حتی تا اوايل قرن بيستم نزد اروپاييان به‌همين اسم و رسم شهرت داشت. دکتر افشار در اين باره می‌نگارد:
بطور کلی در بعضی اوقات که فلات ايران، از لحاظ سياسی بدو قسمت شرقی و غربی تقسيم می‌شد، نام ايران نصيب قسمت شرقی می‌گرديد و نام پارس مخصوص ايران کنونی می‌بود. همچنان که يونانی‌ها و اروپاييان ديگر هم با تلقظ‌های خود ايران را «پارس و پرس و…» می‌خواندند و می‌خوانند.
جالب اينجاست که همزمان با سلسلهٔ غزنويان که بر خراسان بزرگ سلطنت می‌کردند، به گفتهٔ دکتر افشار ديلميان بر ايران کنونی سلطنت داشتند. اما هرگز هيچيک از آنها به‌عنوان «شاه ايران» شناخته نشده‌اند. او می‌نويسد:
ديلميان يا ديالمه (آل بويه) هم سلطنتی عظيم در مغرب ايران تشکيل دادند و حتی بغداد مرکز خلافت اسلامی را هم تصرف کردند، ولی در همان وقت هم عنوان شاهنشاهی ايران را شعرا به سلطان محمود می‌دادند. گويا شعرای عرب بودند که عضدالدوله ديلمی را (صرف) شاهنشاه خوانده‌اند. من به ياد ندارم که در اشعار فارسی ديده باشم که اين لقب را شاعران دری زبان به او داده باشند.
باز هم به گفتهٔ دکتر افشار، در زمان‌های بعدتر هم، سعدی و حافظ همه جا از «فارس» و «پارس» سخن می‌گفتند نه از «ايران». او می‌نگارد:
در زمان سلطنت اتابکان فارس، يا آل‌مظفر، که فارس برای خود مملکتی شده بود، اسمی از «ايران» نمی‌بردند. شاهد بر اين معنی اشعار سعدی و حافظ در عصر آنان است، که همه جا از «پارس» سخن ميراند نه از «ايران».
او در ادامه می‌نويسد:
نکتهٔ جالب توجه اين است که در ديوان اين دو شاعر بزرگ شيراز نديده‌ام ولو به‌عنوان لقب هم باشد، پادشاه فارس را پادشاه ايران بنامند. در صورتی که محمود و مسعود غزنوی را، با اينکه آنان هم هيچگاه بر همه ايران سلطنت نداشتند و از ری و اصفهان حکومتشان تجاوز نکرد، شعرا آنها را پادشاه ايران مخاطب ساخته‌اند. از اينجا معلوم می‌شود که خراسان بيش فارس و … خود را مستحق نام ايران می‌دانسته است. اين شايد به علت آن بوده که بيشتر آريايی‌ها در اينجا وارد فلات ايران شده و نام خود را هم به اين فلات داده‌اند. نام ايران در برابر توران از قديم نزد آنها بسيار عزيز بوده است.
افغانها و خراسانی‌ها بوده‌اند که در درجه اول با تورانی‌ها، ترکان، غزها، مغولان، تاتارها، ازبکان، ترکمان‌ها و ديگر طوايف زردپوست همسايه مقابله نموده‌اند. هميشه در وهله نخست آنها بوده‌اند که در برابر سيل هجوم‌های اين اقوام ايستادگی می‌کرده و يا در مواقع دفاعی از اين طرف پيشتاز ميدان جانفشانی بوده‌اند.
قصيده معروف انوری در فتنه غز به اين معنی دلالت دارد:
بر سمرقند اگر بگذری ای باد سحر
نامهٔ اهل خراسان ببر خاقان بر

خبرت هست کزين زير و زبر شوم غزان  نيست يک پی ز خراسان که نشد زيروزبر
خبرت هست که از هرچه در او چيزی بود  در همه ايران امروز نمانده است اثر

در اينجا به روشنی ملاحظه می‌شود، در حالی که انوری معاصر سلطان سنجر سلجوقی بوده، که جد اعلای او، سلطان مسعود غزنوی را شکست داده و سلطنت غزنوی‌ها را به گوشهٔ شمال شرقی خراسان محدود کرده بود، به‌گفتهٔ دکتر افشار «در ابيات بالا خراسان را نه استان ايران، بلکه با توجه به بيت سوم اصل ايران می‌دانسته است.»
در زمان تسلط سلجوقيان و مغولان، خراسان آنروز يا افغانستان امروز، همواره کانون هرج و مرج و نابسامانی و دستخوش آشوب و کشتار بود. در اثر اين اوضاع بی‌سر و سامان ناشی از هجوم‌های بيگانه و حاکميت ملوک‌الطوايفی نه تنها وحدت سياسی خراسان از بين رفت، بلکه به تدريج مرکز ثقل ادب و زبان دری هم از آنجا بسوی ايران کنونی منقل گشت. يکی ديگر از پيامدهای اين حوادث و پيشامدهای ناگوار، آن بود که کاربرد کلمهٔ «ايران» به معنای «خراسان دیروز» يا (افغانستان امروز) متروک افتاد و به‌تدریج به‌دست فراموشی سپرده شد.
با اين وصف، اصطلاح «ايران» ظاهراً تا زمان پيدايش دولت صفويه در ايران کنونی، بيشتر به مفهوم «خراسان بزرگ» اطلاق می‌شد که افغانستان امروز بخش اعظم آن را تشکيل می‌داد. اما از عهد صفويه به تدريج کاربرد اين اصطلاح در مورد ايران کنونی رواج يافت تا آن که در سال ۱٩۳۵ م. رسماً جانشين کلمة «پارس» گرديد… بنابراين، تعويض نام «پارس» با اصطلاح «ايران» که مقدمات تاريخی آن از قبل آماده شده بود، نه‌تنها، فقط يک جايگزينی است بلکه به واقع، روند جابجايی نام‌های تاريخی است!
آنها که کهن شدند و اينها که نوند  هر کس بمراد خويش يک تک بدوند
اين کهنه جهان بکس نماند باقی  رفتند و رويم ديگر آيند و روند

برگرفته از مقاله ارزشمند آقای مهدیزاده کابلی

کشته شدن اشو زرتشت

ارسال شده توسط aideen در تاریخ 26 دسامبر 2008

دیروز پنج شنبه پنجم دی ماه برابر با روز خور با تقویم زرتشتیان ، روز کشته شدن زرتشت بزرگ بود.

اشو زرتشت در حالی که در آتشکده نو بهار بلخ با جمعی از یاران خود مشغول عبادت به درگاه اهورا مزدا بودند توسط ارجاسب که دشمن دیرینه زرتشت  بود فرمانده سپاه خود را  به نام توربراتور با لشکری عظیم بسوی بلخ فرستاد و این در حالی بود که گشتاسب شاه کیانی به همراه پسرش اسفندیار که از حامیان بزرگ زرتشت بودند برای رسیدگی به دیگر نواحی اریانا از بلخ خارج شده بودند و با وجود دلاوریهای بسیار مردم بلخ ، بالاخره دروازه های شهر بلخ شکسته شد وتوربراتور وارد آتشکده نوبهار بلخ شد و اشو زرتشت را همراه یارانش کشت . و به این ترتیب بعد از 77 سال از عمر پر برکت اشو زرتشت  بر مردم دار فانی را وداع گفت و بسوی مزدا شتافت.

روحش شاد و یادش گرامی باد.

کشف سنگ‌نبشته رباطک به چندین پرسش دیرینه در زمینه مطالعات کوشانی، پاسخ داد. به موجب این کتیبه دانسته می‌شود که کوشانیان زبان خود را به نام «زبان آریایی» می‌شناخته‌اند و آن نیای زبان فارسی یا دری است که گویا «دری» گونه تغییر‌یافته تلفظ واژه «اَریَـئـو» باشد.
نامبرداری از ایزدان بزرگ و کهن آریایی و جز آن در متن سنگ‌نبشته و آرزوی خوشنودی آنان، نشان‌دهنده مدارای دینی کوشانیان و احترام و پاسداشت آنان در برابر همگی دین‌ها مناطق همسایه آریانا است. همزیستی و تجمیع ایزدان و دوری از تبلیغ و تأیید منحصرانه یک دین خاص، نشانگر تنوع دینی و فرهنگی، و شاخصی برای درک قدرت و توانایی‌های یک جامعه بالنده و کمال فرهنگی آن است.
فرمان‌نامه کنیشکه در رباطک، این بحث دیرینه در باره خاستگاه قومیتی و فرهنگی، و باورداشت‌های کوشانیان و «یوئِـجی‌»ها را پایان داد. امروزه می‌دانیم که کوشانیان هیچگونه پیوستگی و وابستگی با قبیله‌های بادیه‌نشین آلتاییِ آسیای میانه شرقی نداشته‌ و دارنده تبار، فرهنگ، دین و زبان آریایی بوده‌اند.
=======> رباطک
در کشاکش رویدادهای سیاسی تابستان سال 1372 در افغانستان، هیچکس نمی‌دانست که کشاورزان روستای «کافر قلعه» در «رباطک»، سنگ‌نبشته‌ای در بازمانده‌های شهر کهن کوشانیان یافته‌اند که بزودی پرده از بسیاری ناگفته‌ها و نادانسته‌ها در زمینه تاریخ فرهنگ و زبان‌ آریایی برخواهد داشت.
رباطک، نام شهر کوچکی است که در شرق ولایت سمنگان و شمال باختری ولایت بغلان و در میانه راه پل‌خمری به سمنگان واقع است. این شهر در فاصله چهل کیلومتری شمال باختری محوطه باستانی «سرخ کتل» جای دارد. رباطک و سرخ کتل، هر دو از بازمانده‌های شهرهای بزرگ کوشانیان هستند که آثار هنری فراوانی از دوره کوشانی در آنجا یافت شده است.
======>نخستین پژوهش‌ها
سنگ‌نبشته نویافته رباطک در همان هنگام به قرارگاه والی بغلان برده شد و عکس‌هایی از آن توسط تام پورتر Tom Porter تهیه و به موزه بریتانیا فرستاده شد. بررسی و خوانش سنگ‌نبشته رباطک برای نخستین بار توسط نیکلاس سیمز ویلیامز Nicholas Sims-Williams باستان شناس و متخصص زبان‌های سغدی و باختری در مدرسه مطالعات شرقی و آفریقایی دانشگاه لندن انجام شد .
Sims-Williams, N., The inscription of Rabatak describes , in: Silk Road Art and Archaeology, No 4, Kamakura, 1995/6, pp. 75- 142.
پس از آن، نخستین ترجمه دری کتیبه رباطک همراه با شرح و تفسیرهایی پیرامون آن توسط سرور همایون، استاد دانشگاه کابل، در مجله فرهنگ (اسد و سنبله 1379) انتشار یافت و همچنین استاد غلام جیلانی داوری، باستان‌شناس برجسته افغانستان نیز به بررسی مفصل کتیبه پرداخت که گزارش آن در فصلنامه آریانا (سال چهارم، شماره 2، سرطان و سنبله 1381، ص 33 تا 41) منتشر شد.
در آذرماه سال 1384 یک همایش علمی به کوشش مرکز بین‌المللی تحقیقات کوشانی آکادمی علوم افغانستان در هتل آریای کابل برگزار شد که گزارشی از مقاله‌های علمی همایش در مجله جامعه مدنی (زمستان 1384) ارگان مجمع جامعه مدنی افغانستان (مجما) منتشر شد.
در تاجیکستان نیز پژوهش‌های متعددی بر روی این کتیبه انجام شده است که از جمله می‌توان به مقاله ارزنده استاد یوسف یعقوبوف بنام «کشفیات مهم در کوشان‌شناسی» (به تاجیکی) اشاره کرد که در نشریه «جنبش» ( شماره 1، دوشنبه 1999) منتشر شده است. همچنین پرزیدنت امامعلی رحمانوف نیز در جلد دوم کتاب «تاجیکان در آینه تاریخ» (دوشنبه 2002) به معرفی مختصر و مفید سنگ‌نبشته رباطک پرداخته و بدرستی از خاستگاه و زبان آریایی کوشانیان یاد کرده است.
=====>سرنوشت فعلی سنگ‌نبشته رباطک
کتیبه رباطک پس از مدتی، از قرارگاه والی بغلان به موزه ملی افغانستان در کابل منتقل شد و شنیده‌های این نگارنده حاکی از آنست که این سنگ‌نبشته ارزشمند و بی‌همتا در زمان تسلط حکومت طالبان بر افغانستان به همراه تعدادی از آثار دیگر موزه به یک مجموعه‌دار خصوصی به نام نصیراله بابر فروخته شده است و از وضعیت فعلی آن اطلاع دقیقی در دست نیست.
=====>وضعیت ظاهری سنگ‌نبشته
کتیبه رباطک، سنگ‌نوشته‌ای است که حدود 90 سانتیمتر طول، 60 سانتیمتر عرض و 40 سانتیمتر ضخامت دارد. بر یک سوی این سطح سنگی، نوشته‌ای به زبان و خط باختری (خطی بر اساس الفبای یونانی) در 23 سطر نویسانده شده که بخش‌هایی از آن به مرور زمان دچار فرسایش و تخریب شده است. هر سطر کتیبه در حدود 50 حرف و در مجموع قریب 1200 حرف دارد.
null
=====>زمان و فرمان نگارش سنگ‌نبشته
این کتیبه به فرمان «کَـنـیـشـکَـه» پادشاه بزرگ و مشهور کوشانی در سده نخست میلادی و در نخستین سال پادشاهی او نویسانده شده است. از زمان دقیق آغاز پادشاهی کنیشکه اطلاعی در دست نیست و بحث و بررسی‌ها پیرامون آن همچنان ادامه دارد. این فرمان، کهن‌ترین کتیبه کوشانیان دانسته می‌شود که تاکنون بدست آمده است.
متن سنگ‌نبشته رباطک
متن زیر، گزارشی فارسی از بخش‌های سالم‌ باقیمانده فرمان‌نامه رباطک است که کوشش شده تا ترتیب واژگان- تا جای ممکن- همانند متن اصلی باشد:
“کـنـیـشـکـه کـوشـانـی، رهایی‌بخش بزرگ، نیکوکار، فرمانروای دادگر، شایسته نیایش یزدان، که فرا دست آورد پادشاهی را بخواست نَـنَـه و بخواست همه دیگر ایزدان. که بیاغازید نخستین سال را به خشنودی خدایان. او صادر می‌کند یک فرمان به یونانی و سپس بیان می‌دارد به زبان آریـایـی. . . . «سَـکِــتَـه»، «کَــئـوسـانـبـی»، «پـاتـالی‌پـوتـرا»، «چـامـپا» . . . پادشاه کنیشکه به «شـافـر نـوکـونْــزوک/ ناقَــنـزاق» فرمان می‌دهد نیایشگاه بزرگی بنام ایزدان در سرزمین آریانا برای ایزدان بسازد و در آن تندیس‌های ایزدبانو «مَـه» در برترین جا، خدای «آرمــوز» آفریننده خوشی‌ها، «آردوخــش»، «سـروشَــرد»، «نَـرسَــه»، «مـهــر»، «مَـهَـشـان» و «ویـنـک» تراشیده و گذاشته شوند. همچنین فرمان می‌دهد که تندیس این شاهان را بسازند و در نیایشگاه بگذارند: «شـاه کـوجـولَـه کَــدفـیـز»، پدر پدر بزرگ، «شـاه ویـمَـه تَـکــتـو» پدر بزرگ، «شـاه ویـمَـه کَـدفـیـز»، پدر و خود «کـنـیـشـکـه» . . . باشد تا آن ایزدان، یاری‌رسان شـاه شـاهـان کـنـیـشـکـه باشند.”
=====>بررسی متن سنگ‌نبشته رباطک و آگاهی‌های نویافته از آن در زمینه زبان آریایی
همین مقدار اندک از بخش‌های خوانده و ترجمه‌شده فرمان‌نامه کنیشکه در رباطک، توانسته است آگاهی‌های مهمی در اختیار پژوهشگران بگذارد و به بسیاری از مباحث پیچیده و حل‌نشده در مطالعات کوشان‌شناسی خاتمه بخشد:
1- از هنگام کشف سنگ‌نبشته مشهور «سرخ کتل» در سال 1957 میلادی، تا زمان کشف سنگ‌نبشته رباطک که به همان زبان نوشته شده است؛ مسئله نام اصلی این زبان به بحث‌های بی‌پایانی در میان دانشمندان منجر شده بود. برخی این زبان را با نام‌های «کوشانی» یا «بلخی» معرفی می‌نمودند. در سفرنامه‌های مسافران چینی سده‌های گذشته از آن با نام زبان «تخاری» یاد شده بود و استاد والتر هنینگ، نام زبان «باختری» را برای آن پیشنهاد کرده بود که مورد قبول و توجه بسیاری واقع شد.
کشف این سنگ‌نبشته به مسئله نام واقعی زبان باختری پایان داد و به صراحت از آن با نام «زبان آریایی» یاد شده است. این واژه در متن اصلی بگونه «اَریَـئـو» aryao آمده است. مصوت پایانی این واژه، حرف کوتاه «اُ» است که در زبان باختری (که اکنون می‌توانیم آنرا زبان آریایی عصر کوشانی بنامیم) معادل با کارکرد کسره اضافه پایانی (یای نسبت) در زبان فارسی است. محل واژه مهم «اَریَـئـو» در سطر چهارم این سنگ‌نبشته است.
2- اکنون این مسئله نیز روشن شده است که زبان رسمی و دولتداری کوشانیان، همانا زبان آریایی بوده که از اشاراتی که بصورت منفصل در بخش‌های آسیب‌دیده کتیبه به آن رفته است؛ هویدا می‌شود. کنیشکه، توانسته است پس از سده‌های متمادی که از رواج زبان یونانی بعنوان زبان رسمی حکومتی می‌گذشت؛ با فرمانی نافذ، حکم به رسمیت زبان اصلی مردم در دستگاه اداری دهد. از آن پس، تمامی اسناد و مکتوبات دولتی و سکه‌ها به همین زبان به نگارش در می‌آیند.
3- نیکلاس سیمز ویلیامز و همچنین دکتر مهدی، استاد دانشگاه کابل بر اساس شواهدی از همین سنگ‌نبشته و نام‌های چهارگانه شهرهایی که در بخش‌های تخریب‌شده متن به آنها اشاره رفته و در نواحی شمال هندوستان و پنجاب واقع بوده‌اند؛ بر چنین عقیده‌ای هستند که این زبان، در سده‌های نخستین میلادی در گستره وسیعی از آناتولی ودر کرانه فرات تا آریانا و آسیای میانه و هند و پنجاب مفهوم بوده و بدان گفتگو می‌کرده‌اند.
4- از آنجا که ساختار و واژگان سنگ‌نبشته رباطک نزدیک به زبان فارسی است و حتی پس از عصر کوشانیان تا سدها سال زبان رسمی هیتالیان بوده است؛ به نظر می‌آید که این زبان نیای اصلی زبان فارسی کنونی که زبان «دری» نیز نامیده می‌شود، باشد. همچنین به نظر می‌آید که واژه «دری» که تاکنون معانی گوناگونی مانند «درباری» و غیره برای آن پیشنهاد داده‌اند و تاکنون معناگذاری آن به نتیجه قاطعی نرسیده است؛ گونه‌ای تغییر آوا داده از واژه «اَریَـئـو» (آریایی) باشد.

زبانی که به نام فارسی یا دری می‌شناسیم بهیچ عنوان چنین نیست که در اصل متعلق به اهالی ناحیه یا استان فارس در جنوب ایران باشد؛ بلکه این زبان دری از آریانا برای تمام فارسی زبانان به یادگار مانده است.
=====>بررسی متن سنگ‌نبشته رباطک و آگاهی‌های نویافته از آن در پرسش‌های کوشان‌شناسی
تا پیش از پیدایش سنگ‌نبشته رباطک چنین پنداشته می‌شد که کوشانیان به تمامی ایزدان و دین‌های آریایی پشت کرده و تنها به گسترش دین بودایی همت می‌گماشته‌اند. اما نامبرداری از خدایان یا ایزدان بزرگ و کهن آریایی و جز آن در متن سنگ‌نبشته و آرزوی خوشنودی آنان در دوره بزرگترین پادشاه کوشانی یعنی کنیشکه، نشان‌دهنده اینست که کوشانیان علاوه بر پذیرش و گسترش دین بودایی، دیگر دین‌ها و ایزدان آریایی را نیز گرامی می‌داشته‌اند.
این نکته علاوه بر این، نشان‌دهنده مدارای دینی کوشانیان و احترام و پاسداشت آنان در برابر همگی دین‌باوران است. همزیستی و تجمیع ایزدان و دوری از تبلیغ و تأیید منحصرانه دینی خاص، نشانگر تنوع دینی و فرهنگی، و شاخصی برای درک قدرت و توانایی‌های یک جامعه بالنده و کمال فرهنگی آن است. شاخصه‌های ارزنده‌ای که به هنگام فشارها و سختگیری‌های موبدان و دین‌سازان حکومتی دوره ساسانی با آسیب‌های دردناک فراوانی روبرو شد.
برخی ایزدانی که در این سنگ‌نبشته از آنان یاد می‌شود و آشکارا شناخته‌شده هستند (تا آنجا که خوانده شده) عبارتند از: «نَـنَـه» (اَنَـهیتَـه/ ناهید»، «مَـه» (مـاه)، «سروشَـرد» (سروش)، «مـهـر» (میترا) و «آرمـوز» (اهورامزدا) که توصیف آن به «آفریننده خوشی‌ها» در این کتیبه، شباهت فراونی به سنگ‌نبشته‌های هخامنشی دارد که از اهورامزدا با توصیف «هیَـه شـی‌یـاتیـم اَدا مَـرتیَـه هیـا» (که برای مردم شادی آفرید) یاد شده است.
گروهی دیگر از ایزدان، کمتر شناخته‌شده هستند. اینان عبارتند از: «آردوخش» (ورخشا) ایزدبانوی نگاهبان رود وخش (یکی از پر آب‌ترین و خروشان‌ترین رودهای سرزمین‌ آریانا که حال در تاجیکستان است)؛ و سه نام‌ایزد دیگر یعنی «نَـرسَـه»، «مَـهَـشان» و «وینک» (ویوانا/ وایـو؟) با بی‌گمانی شناخته نشدند. در متن کتیبه به نام چند ایزد دیگر که خاستگاهی در یونان و مصر دارند، نیز اشاره شده است.
از سنگ‌نبشته رباطک چنین بر می‌آید که مردمان آریانا در آن زمان همچنان علاقه‌مندی خود به ساختن تندیس‌هایی نمادین از ایزدان را به شیوه دیرینه نیاکان خود حفظ کرده بوده‌اند.
پرسش مهم دیگری که سنگ‌نبشته رباطک به آن پاسخ داده، عبارت است از تبار‌نامه کنیشکه که تاکنون محل بحث و گمان‌های فراوانی بود. در اینجا کنیشکه با نامبردن از پدر، پدر بزرگ و پدر پدربزرگ خود، پیچیدگی‌های حل نشده پیرامون پدران و شاهان پیش از خود را آشکار می‌سازد و راه بررسی نام‌ها و تسلسل پادشاهان دیگر را هموارتر می‌سازد. همچنین آگاهی از تلفظ دقیق نام‌های کوشانی، یکی دیگر از کاربردهای سنگ‌نبشته رباطک است.
فرمان‌نامه ارزنده کنیشکه در رباطک، همچنین این بحث دیرینه در باره خاستگاه قومیتی و فرهنگی، و باورداشت‌های کوشانیان و «یوئِـجی‌»ها را پایان داد. امروزه می‌دانیم که کوشانیان هیچگونه پیوستگی و وابستگی با قبیله‌های بادیه‌نشین آلتاییِ آسیای میانه شرقی نداشته‌ و دارنده تبار، فرهنگ، دین و زبان آریایی بوده‌اند.

اشو زرتشت پیامبر آریایی آریانا

ارسال شده توسط aideen در تاریخ 10 دسامبر 2008

«سخن‌ها را بشنوید و با اندیشه روشن در آن‌ها بنگرید و راهی را که باید در پیش گیرید برای خود برگزینید، از آن دو مینوی همزادی که در آغاز آفرینش در اندیشه و انگار پدیدار شدند، یکی نیکی را می‌نمایاند و دیگری بدی را؛ و میان این دو، دانا راستی را برمی‌گزیند و نادان دروغ را»
اشو زرتشت

زَرتُشت، زردشت، زردهُشت یا زراتُشت نام پیامبر آریایی و بنیادگذار دین زرتشتی یا مَزدَیَسنا و سراینده گاتاها کهن‌ترین بخش اوستا است.
زمان ظهور زرتشت، با همهٔ پژوهش‌های دانشمندان قدیم و جدید، هنوز هم در پردهٔ ابهام است. درباره تاریخ زایش او دیدگاه‌های فراوانی وجود دارد.( ایرانیان عصر جدید دست به کار جالبی زدند و اکثر مشاهیر و بزرگان کشورهای همسایه را با
تبلیغات و سرو صداهای زیاد و با ترفندهای خاص به خود اختصاص میدهند !!! و دلایل آنها هم به بزرگ بودن نقشه آنزمان ایران برمیگرده و جالب اینجاست که اگر مردمان همان کشور و شهرها حتی خود را فارسی زبان بدانند ویا هم در مورد بزرگمرد سرزمین خود صحبت کنند ، به استهزاء کشیده میشوند و به دروغگویی محکوم !!! واقعا” جای شرم دارد … )
روایات‌ ایرانی، که‌ برپایهٔ منابع‌ پهلوی مانند بندهشن‌ و ارداویرافنامه تکیه‌ دارند و پس‌ از زوال‌ نفوذ آیین زرتشت‌ نوشته‌ شده‌اند، زایش زرتشت‌ را سه‌ قرن‌ پیش از اسکندر مقدونی‌ می‌دانند !!!
ارسطو و اودوکسوس‌ و هرمی‌ پوس‌ نوشته‌اند که‌ زرتشت‌ پنج‌ هزار سال‌ پیش‌ از جنگ‌ تروا می‌زیسته‌ است‌. دیوجانس‌ لائرتیوس‌ نیز به روایت از هردمودروس‌ و کسانتوس‌ همین‌ دیدگاه را بازگو کرده‌است.
در اوستای قدیم به زمان ظهور زرتشت اشاره‌ای نشده‌است. اما این مطلب، در دو رسالهٔ معروف پهلوی، یعنی بندهشن (کتاب آفرینش) و ارداویرافنامه، که هر دو در سدهٔ نهم و دهم میلادی تنطیم شده‌اند، مورد بحث قرار گرفته‌است. در کتاب بندهشن آمده‌است که زرتشت در سال ۲۵۸ سال پیش از انقراض شاهنشاهی هخامنشی به بعثت رسید. اما در ارداویرافنامه، بعثت زرتشت ۳۰۰ سال پیش از حمله اسکندر ذکر می‌شود و بنابراین، چون اسکندر ۳۳۰ پیش از میلاد به ایران حمله کرده‌است، تاریخ تولد زرتشت در حدود ۶۶۰ پیش از میلاد خواهد شد.
زمان پیدایش آیین زرتشتی، به هیچ وجه در روایات سنتی پهلوی قابل اعتماد نیست. چون، با توجه به این که همه مورخانی که زمان زرتشت را بین پنج تاشش هزار سال پیش از میلاد ذکر کرده‌اند، در عهد هخامنشی و یا در دورهٔ اسکندر می‌زیستند، اگر زرتشت در دوران هخامنشیان ظهور می‌کرد، باید آن‌ها از آن اطلاع می‌داشتند. حتی ادعا شده‌است که اودُخوس و برخی دیگر، ۲۱ نسک اوستا را هم مطالعه کرده بودند. با این وجود، چطور ممکن است هردودت، مورخ سرشناس یونان که مقارن داریوش بزرگ می‌زیسته‌است، از معاصر بودن زرتشت و پدر داریوش، آگاه نبوده باشد و یا اگر بوده، در امر به این مهمی به سکوت گذرانده است؟
از سوی دیگر، کسانی چون وندیشمن، ویلیام‌ گیگر، تیل، الدنبرگ، بارتولومه، ادوارد مایر، کریستن سن، مری بویس، ابراهیم پورداود و شاپور کاووسجی روایات سنتی را از همه جهات با دلایل قاطعی رد کرده‌اند.
بررسی‌هایی‌ که‌ در صد و پنجاه‌ سال‌ پیش، نخست‌ در اروپا و پس‌ از آن‌ در آمریکا در زمینهٔ ادبیات‌ و مذاهب‌ و زبان‌های خاوری‌ انجام شده، این موضوع را مورد بررسی قرار داده‌است. زبان‌ اوستایی خویشاوند زبان‌ سانسکریت‌ است‌. گاتاها یا سرودهای مقدسی که‌ به‌دست زرتشت‌ ساخته‌ شده‌اند، طنینی عتیق‌ همانند سرودهای‌ ریگ‌ودا، دارند. همچنین‌ نزدیکی‌ محسوسی‌ میان دستور زبان‌ و وزن‌ و سبک‌ سرودهای‌ ریگ‌ – ودا، و دستور زبان‌ و وزن‌ و سبک‌ گاتاهای زرتشت‌ موجود است‌، و در حقیقت‌ ساختمان‌ صرفی‌ زبان‌ گاتاها از ساختمان‌ صرفی‌ سرودهای ریگ‌ – ودا، ابتدایی‌تر و ساده‌تر است‌. در هر حال‌ اکنون‌ این‌ دیدگاه وجود دارد که‌ تصنیف‌ گاتاها نمی‌تواند به‌ طور جداگانه‌ و در یک‌ فاصله‌ زمانی دور از زمان‌ تصنیف‌ وداها صورت‌ گرفته‌ باشد، و عصر زرتشت‌ را حداقل‌ یک‌ تا دو هزار سال‌ پیش از مسیح‌ می‌دانند.
خب بدین دلایل که گفته شد کاملا” پیداست که زمان ظهور آشو زرتشت به احتمال زیاد به یک تا دو هزار سال پیش از میلاد میرسد و اما حالا در مورد چگونگی گسترش دین آشو زرتشت و مهد این آیین یکتاپرستی بحث خواهیم کرد.
دکتر علی اکبر جعفری خاورشناس و محقق دین زرتشتی معتقد است : گاتها به لهجه خوراسانی سروده شده است و هجای گاتها هجای رگ ویدی است . این لهجه در باختر و کرانه رود سند رایج بوده است . زرتشت از خاندانهایی نام می برد که متعلق به خراسان بزرگ و سرزمینهای سند و پنجاب در شرق ایران است . در تمامی سروده های او از مردمان آریایی نژاد سخنهایی دیده می شود . وی به کشور هفتم اشاره میکند که – ائیرانه ویچه – که شامل ( خوارزم– مرو – سمرقند – بلخ –بخارا- هریوا و آسیای مرکزی . . . ) بوده است . گفتگوی ها اوستا بیشتر از خراسان بزرگ است . شاه گشتاسب نیز از بلخ بود و بیشتر شواهد حاکی از آن است که زرتشت از شرق ایران بوده است .
زاد روز اشو زرتشت در ششم فروردین ماه می باشد که امروزه بسیاری از زرتشتیان آن را احترام و جشن می گیرند . در همان روز به گفته اوستا پدرش پوشاسب به شادی و جاودانگی فرزندش درختی کاشت . این سنت از دیرباز در نزد آریاییان بوده و امروزه نیز در برخی نقاط که در بالا نامبردیم پابرجاست . نوع درخت معمولا گردو یا بادام یا سرو یا کاج می باشد احترام به طبیعت برای آنکه با افزودن یک فرزند ممکن است طبیعت نیز آلوده شود پدر و مادر آریایی همیشه برای حفظ منابع طبیعی درختی را با بدنیا آوردن فرزندشان می کاشتند . فردوسی بزرگ زاده شدن زرتشت را چنان مهم دانسته است که زادروز وی را همچون پدیدار شدن درختی می داند که شاخه و برگ آن را خرد و دانش و اندرز فرا گرفته است . وی را نابود کنند اهریمن و بنیان گذار یکتاپرستی جهان میداند و میگوید پس از وی آتش پرستی از میان می رود و آتش تنها نور اهورامزدا و روشنایی مقدس قدرت او می گردد .
چو یک چند گاهی بر آمد برین درختی پدید آمد اندر زمین
از ایوان گشتاسپ تا پیش کاخ درختی گشن بیخ بسیار شاخ
همه برگ او پند و بارش خرد کسی جز چون او بر خورد کی مرد
خجسته پی و نام او زردهشت که اهریمن بد کنش را بکشت
به شاه جهان گفت که پیغمبرم تو را سوی یزدان همی رهبرم
بیاموز آئین و دین بهی که بی دین همی خوب نه آید شهی
زرتشت در زادگاه خود، كه بسياري از دانشمندان آن را در ايريانا ويجه دانسته اند، برآن ميشود تا با اصلاحات اساسي در آيين قديم آريايي، سرنوشت مردم را از
كف اختيار خدايان و كاويان به درآورد و در دست¬هاي پرتوان و سازندهٌ انسانهاي راست پندار و راست گفتار و راست كردار قرار دهد. چون پيام او برتر از سطح فكر و انديشه مردم بدوي آن زمان است، نه گوش شنوا مي¬يابد و نه پشتيبان زياد. سران مذهبي قوم براو ميشورند و او به اجبار از خانه و كاشانه اش رانده ميشود و به بلخ فرار ميكند. در بلخ، ويشتاسپه (گشتاسپ) فرمانرواي آريانا (افغانستان امروز) از زرتشت حمايت ميكند و از بلخ، گسترش دين او آغاز ميشود.

اشو زرتشت در دربار گشتاسب در بلخ

درگذشت زرتشت بزرگ به تاریخ پنجم دی ماه برابر با روز خور از ماه دی می باشد . تاریخ نگاران نوشته اند زرتشت پس از هفتاد و هفت سال از عمر خویش که بیشتر آن را برای هدایت و دادن خرد و آگاهی به مردمان صرف نموده بود روزی در آتشکده نوبهار شهر بلخ مشغول عبادت بوده است . گشتاسب شاه کیانی و پسرش اسفندیار که از حامیان بزرگ وی بودند نیز برای رسیدگی به شهرهای دیگر از بلخ خارج می شوند و ارجاسب که دشمن دیرینه زرتشت بود از این هنگام بهره برد و توربراتور فرمانده سپاه خود را با لشگری بسیار راهی بلخ کرد . لشگر تورانی که همان ترکستان امروزی است دروازه های شهر بلخ را با تمام دلاوری ها مردم بلخ در هم شکستند و هنگامی که زرتشت با لهراسب و گروهی دیگر از یارانش مشغول عبادت به درگاه اهورامزدا بودند توسط سپاه وحشی ترکهای تورانی کشته می شود .
با توجه به این قضایا که تقریبا” تمامی تاریخ نویسان بدان مهر صحت گذاشتند ؛ و با توجه به اینکه زمان حکومت
گشتاسب ( شاه کیانی ) به بیش از 3500 تا 4000 هزار سال میرسد و زمان شروع کشور گشایی کوروش پادشاه هخامنشیان به 540 سال قبل از میلاد و شکست دادن قوم ماد و حمله و تصرف بلخ و قسمتهای شمال ، مرکزی و شرق افغانستان امروزی ، واضح مشخص است که اشو زرتشت هنگام پیامبری و حیات خویش در بلخی بسر میبرده که جزو سرزمینهای گشتاسب بوده و آریانا نامداشته و افغانستان امروزی است.
پس با تمام افتخار میگوییم این پیامبر آریایی و بنیانگذار یکتاپرستی در جهان از سرزمین پاک افغانستان است.