درخت بی زمین

نام آریانا به جای افغانستان

ارسال شده توسط aideen در تاریخ: 26 دسامبر 2008

نام افغانستان، هرچند از لحاظ کاربرد سياسی آن جديد است؛ اما اين سرزمين کهن بوده و طی قرون متمادی با حدود مختلف به‌نام‌های گوناگون ياد شده است، که مهم‌ترين آنها آريانا، خراسان و افغانستان است.
دائرةالمعارف آريانا می‌نويسد: کشوری که در تاريخ معاصر جهان به نام افغانستان ياد می‌شود، در قرون وسطی به‌اسم خراسان و در عهد باستان به‌نام آريانا شهرت داشت.
از آنجايی که پاسداری از ميراث تاريخی، فرهنگی و مدنی، نام‌های تاريخی را نيز شامل می‌شود، در مورد کاربرد اين نام‌ها، ميان ايرانی‌ها و افغان‌ها اختلاف‌‌نظر فاحش وجود دارد و هر کس به فراخور بينش و نگرش خود دربارة آنها سخن می‌گويد. بنابراين، مطلب اين است که نخست بايد ديد، از لحاظ جغرافيايی تاريخی، جايگاه اين نام‌ها کجا است.
در اينجا، گرچه به تشريح جداگانه هر يک از اين اسامی براساس اسناد و منابع مختلف تاريخی پرداخته می‌شود، اما بی‌ترديد نمی‌توان انتظار داشت اين نوشتار همه‌ی ابهام‌ها يا اختلاف‌‌‌نظرها در اين زمينه را بزدايد و چه بسا در برخی موارد بتوان در آن کمبود يا سهوی يافت؛ چرا که هنوز منابع و مدارک و اسناد فراوان ديگری نيز در اين باره هست که بايد بررسی و کاوش شوند و بويژه بايد توجه داشت که بحث حاضر به منظور مقدمه مطرح شده است و سپس دامنه‌ای بررسی آن توسعه خواهد يافت:
آريانا
نخستين نام سرزمين کهن افغانستان  در ريگ ودا، که به زبان سانسکريت می‌باشد، آريا ورتا ياد شده است که به معنای جايگاه و چراگاه آرياهاست. اين نام به زبان اوستايی ايريانه ويجه می‌شود و در کتب يونانی به‌صورت آريانا آمده است. به گفتة دکتر ذبيح‌الله صفا، اين همان نامی است که در زبان پهلوی به شکل اِران (ايران با يای مجهول) آمده و در دوره اسلامی ايران (با ياء معلوم) خوانده شده است.
بيشتر مورخان افغان توافق دارند که آريانا (ايران) نام سرزمين افغانستان در عهد باستان بوده است. اين نظر، نه تنها مخالف اسناد و مدارک تاريخی نيست بلکه برخلاف نظر خاورشناسان غربی و تاريخنگاران نامدار ايرانی هم نيست.
اراتس‌تن (٢٧۶- ۱٩۶ ق. م.)، اولين نويسنده يونانی است که اسم آريانا را برای سراسر سرزمين‌های ميان بيابان مرکزی ايران تا رود سند به‌استثنای باختر (بلخ) و سرزمين‌های شمالی اطلاق کرده است. به‌گفتة ريچارد ن. فرای، به‌کاربردن نام آريانا توسط اراتس‌تن و نويسندگان بعد از او، برای بيشتر بخش‌های مشرق ايران [يعنی افغانستان و سرزمين‌های پيرامونش] جز باختر نشان می‌دهد که اين اصطلاح را برای نماياندن سرزمين‌های غيريونانی استعمال کرده‌اند.
اما، استرابون (۶۳/۶٤ ق.م ـ ٢۱م)، جغرافیدان معروف عهد قدیم یونان، که اندکی بعد از سقوط دولت یونانی باختر می‌زیست و از افغانستان امروزی با نام آریانا یاد کرده، باختر (بلخ) و سغد را هم جزئی از آریانا به‌شمار آورده‌است. کلاودیوس بطلمیوس (٨۳-۱۶۱ م.)، رياضی‌دان، جغرافی‌دان و ستاره‌شناس که در اسکنريه مصر زندگی می‌کرد، نيز از سرزمينی که در جنوب هندوکش بين کوير نمک ايران کنونی در غرب و رود سند در شرق واقع بوده، به‌نام آريانا ياد کرده‌است..
ميرغلام‌محمد غبار، تاريخ‌نگار معاصر افغان، از شهرهای آريانا چنين نام می‌برد: «باختر (بلخ، تخار، مرو)، آريا (هرات)، خوارزميش (خوارزم)، اپارتيا (ولايات طوس و نيشاپور)، آراکوسيا (قندهار)، کارامانيا (کرمان)، سکاستين يا درانگانيا (سيستان)، گدروسيا (بلوچستان)، پاکتيا (ولايات خوست، سند)، گندهارا (ولايات پشاور تا کابل)، پروپاميس (غور و هزاره‌جات).»
افق جغرافيايی اوستا، کتاب مقدس زرتشتيان، نيز محل ايريانه ويجه (آريانا = سرزمين اصلی آريايی‌ها) را که زادگاه زرتشت هم به‌شمار می‌رود، در گستره جغرافيای تاريخی افغانستان قرار می‌دهد.
در فرگرد اول ونديداد از شانزده شهر آريايی ياد شده که در سر اين شهرها ايريانه ويجه يعنی نخستين سرزمين آريايی‌ها قرار گرفته است. پس از آن از شهرهای سغده (سغديان يا سغد)، مورو (مرو)، بخدی (بلخ)، نيسايه (نواحی بين بلخ و هرات، يعنی ميمنه)، هرويو (هرات)، وئه‌کرته (کابل)، اوروه (روه يعنی سرزمين پکتيکا يا غزنه و يا طوس)، خننتا يا وهرکان (گرگان)، هراويتی (حوزه ارغنداب يا قندهار)، هائتومنت (وادی هيرمند)، رگا يا راغه (ناحيه راغ در بدخشان يا ری)، شخر يا چخر يا کخر (غزنه يا شاهرود)، وارنا يا ورن (باميان يا وانای وزيرستان يا صفحه البرز يا خوار)، هپت هيندو (پنجاب) و رانگه يا رنگا (محل آن معلوم نيست) سخن رفته است.
البته بيشتر اين شهرها در نواحی مختلف افغانستان قرار دارند. «پاره‌ای از آنها، اگر در تطبيق آنها خلط و اشتباه روی نداده باشد، مربوط به ايران کنونی هستند. اما ممکن است، اين نام‌ها بعدها در شمار شهرهای مزدا آفريده اوستايی وارد شده باشد.»
اصطلاح آريانا اندکی بعد گويا برای سراسر قلمرو دولت پارتيان نيز به‌کار رفته است، اما محرز نيست. ريچارد ن. فرای می‌افزايد: «چون پارتيان به‌جهانگيری پرداختند، پنداری اصطلاح آريانا چنان‌که در منابع يونانی آمده است، نيز گسترش يافت و آن را آريای بزرگ خواندند که برابر است با ایران‌شهر، اصطلاحی که ساسانيان بر سرزمين‌های زير فرمان خود اطلاق کردند.»
با اين وصف، برای نخستين بار در دورهٔ ساسانيان است که ترجمهٔ کلمهٔ اوستايی ايريانه (=آريانا؛ اسم قديم افغانستان امروزی)، به زبان پهلوی به شکل اران (ايران با تلفظ ياء مجهول) درآمده است.
در اينجا، نکته جالب توجه آن است که واژه‌ی ايران در منابع پهلوی که اکثراً در اواخر عهد ساسانی يا کمی بعدتر از آن از روی متون بر جای مانده‌ی اوستا برگردان شده بودند، بيشتر به خراسان بزرگ گفته می‌شد و اين سرزمين عبارت بود از آريانای باستان که محل ظهور و نشو و نمای قهرمانان داستان‌های آريايی بوده و اکنون افغانستان ناميده می‌شود. همان‌طوری که منظور آنها از توران، نواحی ماورای جيحون يا همسايه‌های شمالی افغانستان بوده است.
با اين حال، اگرچه امروز ملت ايران کشور خود را ايران می‌نامند، اما نبايد تصور کرد که کشور آنها در گذشته نيز بدين نام ناميده می‌شد. زيرا، مفهوم تاريخی کلمه‌ی ايران، چه در نزد قدما و چه در پيش معاصرين، جدا از مفهوم استعمال سياسی امروزی آن (ايران کنونی) بوده و هست. چنانچه، بنابر اسناد و مدارک عهد باستان، قلمرو اصلی دولت‌های پيش از اسلام ايران، به طور مسلم نام يا نام‌های ديگری جز ايران داشته است؛ و به گفته‌ی شادروان دکتر محمود افشار يزدی، در زمان هخامنشيان، دولت آنروز ايران را پارس می‌گفتند. چه در کتيبه‌های هخامنشی و چه در کتاب‌های تورات و تاريخ‌های يونانی و رومی پارس نوشته‌اند. اما، نکته‌ی جالب‌تر آنکه دکتر احسان يارشاطر، يکی از برجسته‌ترين ايران‌شناسان ايرانی، اخيراً گفته است: «کشور ما را پارس (Persia) بناميد نه ايران».
ترکیب ایران‌شهر، اصطلاحی است که در زمان ساسانیان ابداع شده است. شاهنشاهی ساسانیان متمرکزتر و قوی‌تر از حکومت پارت بود، اما به وسعت دوره داریوش نرسید. تسلط سیاسی اين امپرتوری در نهايت وسعت خود، بر افغانستان امروزی، فقط شامل هرات و بلخ می‌شد. اما ایران‌شهری که جغرافی‌نگاران توصیف کرده‌اند، بسی گسترده‌تر از قلمرو ساسانیان بود.
در زمان ساسانیان، ایران‌شهر (سرزمين ایران) را به چهار بخش، بهر کرده بودند، که هر یک از این بخش‌ها را یک کّست (کوست Kust به مفهوم طرف یا سوی) می‌نامیدند. در بند ۲۶ یکی از نبشته‌های پارسی میانه، تحت عنوان «گزارش شترنگ و نهادن وینردشیر» که بیشتر به گزارش شطرنج شناخته می‌شود، نام این چهار کوست به روشنی بیان شده است: «چهار، آنگونه همانند کنم که چگونه چهار آمیزش مردم از اوست. پس چهار سوی گیتی خورآسان و خوربران و نیمروچ و اپاختر»
و نیز در کتاب دیگر بنام شترستانهای ایران يا شهرستانهای ایران، که به زبان و خط پهلوی است، از این چهار کوست چنين نام برده شده است:
۱- کوست خورآسان: سمرقند، بلخ درخشان (بلخ بامی)، خوارزم، مرورود،هریوا ، مرو، توس، پوشنگ، نیشابور، قائن، گرگان (دهستان)، کوش.
۲- کوست خوربران: تیسفون، نصیبین، اورهه (ادسا)، بابل، هیرت (الحیره)، همدان، نهاوند و مهرگان کدک ماسپذان و …
۳- کوست نیمروز: کابل، رخوت (اوستایی هرخویتی، پارسی باستان هرخویتش)، بست، فراه، زابلستان، زرنگ، کرمان، به اردشیر، استخر، دارابگرد، به شاپور، گوراردشیر خوره، توزک، هرمزد اردشیران و …
۴- کوست آتورپاتکان (آذرپادگان = آذربایجان)، شهرستان وان، گنجه، آموی (تبرستان)، ری و …
اما باید در نظر داشت که، هرچند این نامه یکی از بازمانده‌های نبشته‌های عهد ساسانی است، ولی بعدها نیز مطالبی چند بر آن افزوده‌اند. آخرین تاریخ نگارش و افزوده‌های آن حدود سال هشتصد میلادی می‌باشد.
به‌هر تقدير، از این زمان است که افغانستان و ایران کنونی (پارس قدیم)، بطور کلی تحت نام ایران شناخته شده‌اند.
در عهد اسلامی نيز، تا آنجا که کلمهٔ ایران در آثار مورخان، جغرافی‌نگاران و شعرایی دری‌گویی با اقتباس از داستانهای کهن حماسی سرزمین خراسان بزرگ در کتابهای کهنه پهلوی، بازتاب یافته است، به‌معنای آریانای باستان در برابر توران بوده است و فقط در بیان تاریخ باستانی کشور پارس است که بازهم به تقلید از همان منابع پهلوی راه پیموده و به سرزمین‌های زیر فرمان ساسانیان هم اطلاق شده است.
دکتر محمود افشار یزدی، دربارهٔ تعبیر فردوسی از اصطلاح ایران، به همین نکته اشاره می‌کند. او می‌نویسد:
فردوسی هم، .. ایران داستانی که با توران داستانی جنگ داشته، میدان جنگ را همان خراسان بزرگ که شامل افغانستان کنونی و سیستان و مازندران بوده می‌شمرده است. او از هخامنشیان که از پارس برخاسته بودند، سخن نمیراند الا آن که از دارای کیانی که مغلوب اسکندر شد و همان داریوش سوم هخامنشی باشد، یاد می‌کند. در عصر دارا و اسکندر است که در شاهنامه «تاریخ داستانی» یا «داستان تاریخی» (خراسان بزرگ) با «تاریخ باستانی» (سرزمین پارس) بهم پیوند می‌شود.
از زمان ساسانیان است که ایران و ایران‌شهر را که جامع خراسان بزرگ و پارس باشد، ذکر می‌کند.
و باز چنان که از آثار ادبی آن دوره مشاهده می‌شود، زمانی که سخنوران القاب «شاه ایران»، «خسرو ایران»، «خسرو مشرق» و «خدایگان خراسان» و … را به رسم تعارف به پادشاهان معاصر خود به کار می‌بردند، در نزد آنها کلمهٔ ایران مترادف بود با خراسان آنروز.
دکتر افشار می‌افزاید:
در زمان سلطان محمود غزنوی، وقتی شعرای معاصر او در اشعار خود می‌گفتند: «خسرو ایران» یا «خدایگان خراسان» یک چیز اراده می‌کردند. اگر نامی از افغانستان نمی‌بردند به سبب این بود که این اسم از لحاظ سیاسی هنوز وجود نداشت.
احمدعلی کهزاد، مورخ و باستان‌شناس نامور افغان، نیز ایران را نام افغانستان می‌داند و می‌نویسد:
افغانستان، به‌عنوان نام اين کشور از ۱۵۰ سال تجاوز نمی‌کند. افغانستان یک نام تازه و بسیار جدید است و فردوسی شاعر بزرگ و حماسه‌سرا از عدم استعمال آن معذور است. اما کسی که شاهنامه را سر تا پا یک بار مرور کرده و پیرامون نام‌های جغرافیایی آن دقت کند، به خوبی متوجه می‌شود که ایران فردوسی کجا است. در میان اسامی جغرافیایی یاد شده در شاهنامه، ۹۰ درصد آنها نام‌های مناطق مختلف افغانستان امروز است.
در زمان نخستین سلسله‌های پس از اسلام، مانند: طاهریان، سامانیان، صفاریان، غزنویان و حتی تا هنگام حمله مغول به ایران، مراد از نام دولت ایران همان دولتی بود که در خراسان، سیستان و یا فرارود وجود داشت و به گفتهٔ دکتر محمود افشار، یک دلیل آن هم اشعار عنصری، فرخی، اسکافی و دیگران است…
رودکی بخارایی، شاعر نامی دربار سامانی، خراسان و ایران را در معنی یکی می‌دانسته است. چنان‌که او در مدح یکی از امرای معاصر خراسانی خود گفته است:
خسرو بر تخت پیشگاه نشسته  شاه ملوک جهان امیر خراسان

شادی بوجعفر احمد ابن محمد  آن مه آزادگان و مفخر ایران

عنصری که ملک‌الشعرای دربار سلطان محمود غزنوی بود، در هزار سال پیش دربارهٔ فتوحاتش، مکرر او را «شاه ایران»، «خدایگان خراسان» و «خسرو مشرق» یاد کرده است. وی همهٔ این القاب را در ردیف هم و به یک معنی که شاه خراسان (یا افغانستان امروز) یعنی سلطان محمود باشد، آورده است. او در قصيده‌ای که در فتوحات محمود سروده است، می‌گوید:
آیا شنیده هنرهای خسروان بخبر  بیا ز خسرو مشرق عیان ببین تو هنر
خدایگان خراسان بدشت پیشاور
به‌حمله بپراکند جمع آن لشکر
ور از هیاطله گویم عجب فرومانی
که شاه ایران آنجا چگونه کرد سفر

فرخی هم مانند عنصری، سلطان محمود را با عناوين گوناگون «شاه ايران» خوانده است…ابوحنيفه اسکافی نيز دربارهٔ سلطان مسعود پسر سلطان محمود، هنگامی که سلجوقيان به خراسان حمله کرده و او را شکست دادند، گويد:
خسرو ايران تويی و بودی و باشی
گرچه فرو دست غره گشت به عصيان

شعرای ديگر خراسان هم غزنوی‌ها را شاه ايران گفته‌اند، از جمله منوچهری در مدح سلطان غزنوی می‌سرايد:
ای سپاهت را «سپاهان» رايتت را «ری» مکان  ای ز ايران تا به توران بندگانت را وثاق

حتی، پس از آن که سلجوقيان قسمت عمدهٔ خراسان آنروز را گرفتند و اعقاب سلطان محمود به سمت هند رانده شدند و قسمت کمتری از افغانستان را متصرف بودند، هنوز هم گاهی شاعران عنوان «خسرو ايران» را برای پادشاهان غزنوی به کار می‌بردند. چنان که مختاری غزنوی، در مدح خواجه ابوالمظفر ابوالفتح گفته:
پر گهر شب چراغ شد کمر کوه  چون کمر مهد پيل خسرو ايران

با اين حال، ببينيم که ايران کنونی چه ناميده می‌شد؟

در همان ايام که، ايران و خراسان در پيش مورخان، جغرافی‌نگاران و شاعران «وحدت وجود» داشته است، سرزمينی که اکنون ايران ناميده می‌شود، اغلب با اين نام خوانده نمی‌شد. اين سرزمين را، در روزگار باستان هخامنشيان (يعنی خود پارس‌ها) و به پيروی آنها يهودی‌ها، يونانی‌ها و بعد از آنها روميان «پارس» می‌ناميدند و در دورهٔ اسلامی، مورخان و جغرافی‌نگاران عرب هم به‌صورت «فارس» که شکل معرب نام «پارس» است، می‌نوشتند و حتی تا اوايل قرن بيستم نزد اروپاييان به‌همين اسم و رسم شهرت داشت. دکتر افشار در اين باره می‌نگارد:
بطور کلی در بعضی اوقات که فلات ايران، از لحاظ سياسی بدو قسمت شرقی و غربی تقسيم می‌شد، نام ايران نصيب قسمت شرقی می‌گرديد و نام پارس مخصوص ايران کنونی می‌بود. همچنان که يونانی‌ها و اروپاييان ديگر هم با تلقظ‌های خود ايران را «پارس و پرس و…» می‌خواندند و می‌خوانند.
جالب اينجاست که همزمان با سلسلهٔ غزنويان که بر خراسان بزرگ سلطنت می‌کردند، به گفتهٔ دکتر افشار ديلميان بر ايران کنونی سلطنت داشتند. اما هرگز هيچيک از آنها به‌عنوان «شاه ايران» شناخته نشده‌اند. او می‌نويسد:
ديلميان يا ديالمه (آل بويه) هم سلطنتی عظيم در مغرب ايران تشکيل دادند و حتی بغداد مرکز خلافت اسلامی را هم تصرف کردند، ولی در همان وقت هم عنوان شاهنشاهی ايران را شعرا به سلطان محمود می‌دادند. گويا شعرای عرب بودند که عضدالدوله ديلمی را (صرف) شاهنشاه خوانده‌اند. من به ياد ندارم که در اشعار فارسی ديده باشم که اين لقب را شاعران دری زبان به او داده باشند.
باز هم به گفتهٔ دکتر افشار، در زمان‌های بعدتر هم، سعدی و حافظ همه جا از «فارس» و «پارس» سخن می‌گفتند نه از «ايران». او می‌نگارد:
در زمان سلطنت اتابکان فارس، يا آل‌مظفر، که فارس برای خود مملکتی شده بود، اسمی از «ايران» نمی‌بردند. شاهد بر اين معنی اشعار سعدی و حافظ در عصر آنان است، که همه جا از «پارس» سخن ميراند نه از «ايران».
او در ادامه می‌نويسد:
نکتهٔ جالب توجه اين است که در ديوان اين دو شاعر بزرگ شيراز نديده‌ام ولو به‌عنوان لقب هم باشد، پادشاه فارس را پادشاه ايران بنامند. در صورتی که محمود و مسعود غزنوی را، با اينکه آنان هم هيچگاه بر همه ايران سلطنت نداشتند و از ری و اصفهان حکومتشان تجاوز نکرد، شعرا آنها را پادشاه ايران مخاطب ساخته‌اند. از اينجا معلوم می‌شود که خراسان بيش فارس و … خود را مستحق نام ايران می‌دانسته است. اين شايد به علت آن بوده که بيشتر آريايی‌ها در اينجا وارد فلات ايران شده و نام خود را هم به اين فلات داده‌اند. نام ايران در برابر توران از قديم نزد آنها بسيار عزيز بوده است.
افغانها و خراسانی‌ها بوده‌اند که در درجه اول با تورانی‌ها، ترکان، غزها، مغولان، تاتارها، ازبکان، ترکمان‌ها و ديگر طوايف زردپوست همسايه مقابله نموده‌اند. هميشه در وهله نخست آنها بوده‌اند که در برابر سيل هجوم‌های اين اقوام ايستادگی می‌کرده و يا در مواقع دفاعی از اين طرف پيشتاز ميدان جانفشانی بوده‌اند.
قصيده معروف انوری در فتنه غز به اين معنی دلالت دارد:
بر سمرقند اگر بگذری ای باد سحر
نامهٔ اهل خراسان ببر خاقان بر

خبرت هست کزين زير و زبر شوم غزان  نيست يک پی ز خراسان که نشد زيروزبر
خبرت هست که از هرچه در او چيزی بود  در همه ايران امروز نمانده است اثر

در اينجا به روشنی ملاحظه می‌شود، در حالی که انوری معاصر سلطان سنجر سلجوقی بوده، که جد اعلای او، سلطان مسعود غزنوی را شکست داده و سلطنت غزنوی‌ها را به گوشهٔ شمال شرقی خراسان محدود کرده بود، به‌گفتهٔ دکتر افشار «در ابيات بالا خراسان را نه استان ايران، بلکه با توجه به بيت سوم اصل ايران می‌دانسته است.»
در زمان تسلط سلجوقيان و مغولان، خراسان آنروز يا افغانستان امروز، همواره کانون هرج و مرج و نابسامانی و دستخوش آشوب و کشتار بود. در اثر اين اوضاع بی‌سر و سامان ناشی از هجوم‌های بيگانه و حاکميت ملوک‌الطوايفی نه تنها وحدت سياسی خراسان از بين رفت، بلکه به تدريج مرکز ثقل ادب و زبان دری هم از آنجا بسوی ايران کنونی منقل گشت. يکی ديگر از پيامدهای اين حوادث و پيشامدهای ناگوار، آن بود که کاربرد کلمهٔ «ايران» به معنای «خراسان دیروز» يا (افغانستان امروز) متروک افتاد و به‌تدریج به‌دست فراموشی سپرده شد.
با اين وصف، اصطلاح «ايران» ظاهراً تا زمان پيدايش دولت صفويه در ايران کنونی، بيشتر به مفهوم «خراسان بزرگ» اطلاق می‌شد که افغانستان امروز بخش اعظم آن را تشکيل می‌داد. اما از عهد صفويه به تدريج کاربرد اين اصطلاح در مورد ايران کنونی رواج يافت تا آن که در سال ۱٩۳۵ م. رسماً جانشين کلمة «پارس» گرديد… بنابراين، تعويض نام «پارس» با اصطلاح «ايران» که مقدمات تاريخی آن از قبل آماده شده بود، نه‌تنها، فقط يک جايگزينی است بلکه به واقع، روند جابجايی نام‌های تاريخی است!
آنها که کهن شدند و اينها که نوند  هر کس بمراد خويش يک تک بدوند
اين کهنه جهان بکس نماند باقی  رفتند و رويم ديگر آيند و روند

برگرفته از مقاله ارزشمند آقای مهدیزاده کابلی

بدون پاسخ برای "نام آریانا به جای افغانستان"

نوشتن نظر